این نوشته با اجازه از آقای داوود آبادی (ان شاء الله) برداشته شده است
بسیار اشكی است و...
راستی شهید برونسی یعنی اوستا عبدالحسین با تمام دل و صمیمیت در ایام فاطمیه از زاویه ای دیگر خود نمایی كرد و نشان داد بازی اوست كه افتخار ایام الله همه سالهای ایران و فجر مقدس او و دوستان او یند
آن که فهمید:
رانندهی آژانس بود. سن و سالش حدود 50 رو نشان مىداد. شاید هم بیشتر. همین که دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید آقا کجا تشریف مىبرید؟
فهمیدم. با آن لهجهی غلیظی که داشت، راحت مىشد فهمید. بىمقدمه پرسیدم: "ببخشید آقا، شما ارمنی هستید؟"
که اونم راحت و خون سرد گفت: "بله. چطور مگه؟"
- هیچی همین جوری. حتما بچهی شیرمردی؟
برگشت نگاهی با لبخند انداخت و گفت: "از کجا فهمیدی؟"
- خب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی مىکنند یا خیابون شیرمرد.
- نه خب جاهای دیگه هم هستند.
- ولی شما اهل شیرمردی.
- خود شیرمرد که نه. خیابون پدرثانی مىشینیم.
دیگه صحبت مون گل انداخت.
اصلا من دربارهی دینش چیزی نپرسیدم. خودش شروع کرد. گفت:
- من از دین شما مسلمونا، عاشق دو تا امام تون هستم.
خیلی برام جالب بود. یه ارمنی عاشق دو تا از امامای ما بود. اصلا اجازه نداد بپرسم کدام؟ ادامه داد:
- قبل از انقلاب توی یه پادگان اطراف مشهد سرباز بودم.
اونایی که با هم خدمت مىکردیم، یه ارادت خاصی نسبت به امام رضا داشتند. یه
شب یکی از سربازا حالش خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول
بزنه، گفت که این تا صبح دووم نمىیاره. وسیله و امکاناتی هم که اون رو
ببریم شهر نبود. بیچاره داشت بال بال مىزد. رفیقاش بالا سرش نشسته بودند
زار زار گریه مىکردند. یه دفعه همشون با هم داد زدند یا امام رضا، شما
غریبی، اینم این جا غریبه، خودت این جوون رو به مادرش ببخش ...
خب من
ارمنی هستم. به امام رضا احترام مىذاشتم ولی اون اعتقادی که اونا داشتند،
نداشتم. گرفتم خوابیدم. ولی اونا شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هوا هنوز
روشن نشده بود. صبح نشده بود که با سروصدای اونا از خواب پریدم. اصلا
باورم نمىشد. اون که گفتن مردنىیه، از همه سرحال تر بود. شنگول شنگول. از
اون روز به بعد هر وقت مىرم مشهد مىگم آقا دمت گرم.
- خب اون یکی دیگه امام کدومه؟
- این رو که دیگه
باید خودت بدونی. امام حسین. خودم و خونوادم عاشقشیم. من خونهمون نزدیک
"مسجد الرضا" توی خیابون پدرثانى یه. ماه محرم که مىشه، همهمون مشکی
مىپوشیم برای آقا. شاید باور نکنی، برو از رفیقای خودت توی همون مسجد بپرس
"وارطان" کیه؟ ماه محرم، من پای سماور مسجد هستم. چایی مىدم دست عزادارا.
اگه یه شب شام هیئت نبرم خونه، زن و بچهام مىریزند دم مسجد که ما امشب
شام آقا رو نخوردیم ...
بغض گلوم رو گرفته بود. این کی بود و ما ...